تقدیم به همسرگلم
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:54
زلف تو بلند شاعرانه انبوه نگاهت آهوانه دزدیده نگاه تو مرا کشت آن لحظه که می روی به خانه می ریخت شلال گیسوانت با شانۀ باد روی شانه در کوچه به جز من و تو کس نیست دستی بکشم به موت یا نه؟ بر خنگ خیال من نشستی ای ماه وش عزیزدانه از گردش چشم تو نمانیم ما را چه به گردش زمانه
زن من ....
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:54
زن من از آن زن هایے نیستک بپسندے . . .از آن زن هایے نیستک برایت ستاره بچیند . . .فقط از آن دسته معدود زن هایـے ستوقتے نمے بینے اشانگار چیز بزرگے کمـ دارےچیزے قد دوســـت داشتن هایتک با کسے تکرار نمے شود! ! !
سلام مژده ی من
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:54
امروز دلم میخاد بعضی چیزها رو بهت اعتراف کنم بعضی ها رو انکار .. مژده ی نازنینم باید اعتراف کنم هرگز زنی به زیبایی تو ندیده بودم ... زندگی جوری با من رفتار کرده که تا بی نهایت های زندگی بدوم مجبوریتها ازمن مردی ساخته که تو سخت ترین شرایط و تو دشوارترین مراحل زندگی بتونم خونسردیم رو حفظ کنم اگه میبی
همسر زیبایم
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:54
همیشه فکر میکردم سالها باید یکی یکی پشت همدیگر بیایند تا من روزی بزرگ شوم هرگز نمیدانستم این فاصله را میشود یک شبه سپری کرد و بزرگ شد داشتن تو انقدر بزرگ است که بمن احساس حکومت بر شش قاره را میدهد اغوش تو بزرگترین اتفاق دنیا بود احساس میکنم به زودی های زود یکی بیاید و بعد چند سال بمن بابا بگوید قشنگ...
مگه نه مژده
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:54
کاش من و تو دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم تنگ در آغوش هم خوابیده در قفسههای کتابخانهای روستایی گاهی تو را گاهی مرا تنها به سبب تشدید دلتنگیهایمان به امانت میبردند.
مژده ای زیبا !
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:54
همسر زیبایم ساده دلانه گمان کرده بودم وقتی در سی و یک هزار پایی زمین قرار بگیرم چنانکه دیگر جاذبه زمین نمیتواند مرا بخودش بکشاند عشقت هم رها خواهد گردید . ولی تو در چمدانم بودی فکر میکردم انتقال عشق در چمدان جرم هست ولی درهیچ فرودگاهی مجرمم نخوانده اند جاذبه عشق تو در سی و یک هزارپایی فراز زمین
مژده ای ارش
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 15:20
اگر بگویم: "دیشب بعدِ بوسیدنت وقتی داشتی بِر و بِر نگاهم میکردی همان لحظه که دستِ من و موی تو عشق را به بازی گرفتند، درست قبلِ بیدار شدنم بال درآوردم" باور میکنی...!؟
مژده ای عزیز
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 15:20
آن قدر مرا به سینه ات بفشار که ضربان قلبم بر پوست تنت نقش ببندد تا آیندگان از سنگواره ی سینه ی تو بدانند که مردی تو را بی وقفه عاشق بوده است!
مژده ای من .....!
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 15:20
این وبلاگ فقط و فقط برای دلنوشته های من به همسر نازنین منهدختری که از عرش اومده و زندگی منو زیر و رو کرده من عاشقانه دوستش دارممژده تو عزیز قلب منی و خدای احساسم و بی دریغ برایت خواهم مرد
رفیق من
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 15:20
چشم هاى سیاه تو خاورمیانه ى دوم است؛ یک دنیا براى تصرفش نقشه مى کشند و من .. سرباز بى چاره اى که در مرز پلک هاى تو جان مى دهم.
همسر زیبای من :
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 15:20
چقدر زیبایی وقتی مرا متهم می کنیکه دوستت ندارم! چقدر این وقت ها عاشقت هستم! وای که چقدر عزیز می شوی در دلم، وقتی می گویی: اگر دوستت دارم ثابت کنم! خب... تنها یک راه بلدم؛ بوسه! می شود همین حالا بخواهی ثابت کنم!؟
می شناسمت مژده
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 15:20
می شناسمت چشمهای تو میزبان آفتاب صبح سبز باغهاستمی شناسمت واژه های تو کلید قفل های ماست می شناسمت آفریدگار و یار روشنی دستهای تو پلی به رویت خداست و تو مژده ای خوشبختی منی
زن زیبایی زندگی من ..
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 15:20
در روشنای کمرنگ نان نمی شود در ستایش خورشید چیزی نوشت من نتوانستم اجدادم نیز نتوانسته بودند ما در ظلمت رنج ها زندگی می کنیم هیچکس نمی تواند با الفبای تاریکی در وصف روشنی بنویسد! پس از من نخواه از عشقی برایت بنویسم که الفبای ما توان بیانش را ندارد مژده ..
فقط من میدانم تو چیقدر زیبایی
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 15:20
فقط تاریکی می داند ماه چقدر روشن است فقط خاک می داند دست های آب، چقدر مهربان! معنی دقیق نان را فقط آدم گرسنه می داند فقط من می دانم تو چقدر زیبایی!